آوینا محمد ابراهیمآوینا محمد ابراهیم، تا این لحظه: 4 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره
آبجی ْ مهنا « خودم» آبجیِ آویناآبجی ْ مهنا « خودم» آبجیِ آوینا، تا این لحظه: 12 سال و 7 روز سن داره
داداش محمد هانی ، داداشِ آویناداداش محمد هانی ، داداشِ آوینا، تا این لحظه: 7 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
بابا ابوالفضلبابا ابوالفضل، تا این لحظه: 38 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
مامان طاهرهمامان طاهره، تا این لحظه: 35 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
مامان سکینهمامان سکینه، تا این لحظه: 59 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره
مامان عصمتمامان عصمت، تا این لحظه: 64 سال و 24 روز سن داره
بابا عبداللهبابا عبدالله، تا این لحظه: 59 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره
بابا محمد رضا ⁦🤲🏻⁩روحش شاد ⁦🤲🏻⁩بابا محمد رضا ⁦🤲🏻⁩روحش شاد ⁦🤲🏻⁩، تا این لحظه: 66 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره
نوشتن خاطرات قشنگ با هم بودنمان 👩‍❤️‍👩نوشتن خاطرات قشنگ با هم بودنمان 👩‍❤️‍👩، تا این لحظه: 7 ماه و 10 روز سن داره

آوینا ، دختری پاک و زلال

خواهر جونم عاشقتم

⁦به نام خالق خواهر خوشگلم ، آوینا .

خواهر نقطه اش بیافته پایین میشه جواهر ! پس خیلی فرقی باهم ندارن .

خواهر مثل جواهرم وقتی تو باشی خرداد پایان بهار نیست ، شروع زندگی به زیبایی بهار است .

این وبلاگ و این خاطرات باهم بودنمان را تقدیم به تو می کنم ای خواهر زیبای من ! جواهر من!

نشانی اولین پست این وبلاگ 👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼👇🏼http://avina96.niniweblog.com/post/2/چطور-شد-که-خواهر-زیبای-من-به-دنیا-اومد.html 

تولدم و نامه جالب داداشی

دیشب تولدم بود 🎈🎈 مثل هر سال چون توی ماه صفر هست تولدم یک تولد کوچولو گرفتیم ولی خیلی‌ خوش گذشت و مامان سکینه هم پیشمون بود و آخر شب مامان عصمت هم با تماس تصویری به جمع مون اضافه شد ☺️ حساب کردم ۲ سال دیگه تولدم دقیقا میفته ۲۸ صفر 😉 فک کنم اون سال باید رو دیگ نذری مامان عصمت شمع فوت کنم 😁 خلاصه که بعد شام فیلم های تولد های سال های پیش رو دیدیم و کلی خوش گذشت ❤️ اینم نامه داداشی برای تبریک تولد و جواب من به نامه اش 👇🏻 اینم عکس پشت کارتی که جواب داداش رو دادم  ...
23 شهريور 1400

باغ بابایی +🥺

اولی اینکه مدرسه ام شروع شده به صورت مجازی 🤭 چون تابستانه ست فقط ریاضی و فیزیک و عربی داریم ☺️ خیلی استرس داشتم و دارم 🥺 آخه اولین سالیه که معلم هامون جدا شده 😓 اینم برنامه مون هست 😉 خب بریم سراغ بحث 👈🏻🥺 خیلی وقته دیر به دیر میام نی نی وبلاگ ، آخه آبجی جون اتفاقات خاص کمه 🥺  چون منم و کلاس زبان ، مدرسه و کانالمون 🤭 یه کانال زدیم تو بله با دوستای مجازیم که اینجا وبلاگ دارن ، بهار جون​​​​​👇🏻 baharj.niniweblog.com و آناهید جون 👇🏻 خب دیگه بریم سراغ محصولات باغ ریحون بابایی: کدو لوبیاها گشنیز و جعفری ها و اینکه خاله هم بود ☺️...
19 شهريور 1400

کانالمون + خواهش

سلام خواهر جونم 💜 چند روزیه که خمین اومدیم و چند روز دیگه خاطراتش رو می نویسم . ولی الان می خوام بگم که با چند تا از دوستان نی نی وبلاگیم یه کانال خوشگل زدیم . با بهار جون 👇🏻 baharj.niniweblog.com و ستاره بنفش عزیز«شاید راضی نباشن اسمشون رو بگم» 👇🏻 anahid1399.niniweblog.com خلاصه که حتماً بهش سر بزن توی اپلیکیشن «بله» هست. پ.ن : نی نی وبلاگی های عزیز لطفاً به کانالمون سر بزنید و توی کانالمون عضو بشید و حمایتمون کنید ♥️♥️ ...
13 شهريور 1400

متوقف شدن نی نی وبلاگ + تولد مامانی +عروسک های جدیدت +...

سلامی دوباره 👋 ببخشید آبجی جونم من که دیر به دیر میومدم حالا هم چند روزی بود که داشتن نی نی وبلاگ را بروز می کردن نتونستم برات بنویسم . خیلی اتفاقی نیافتاده مامان سکینه هم چند روز پیش یه کرونا خفیف گرفت و نوبت دوز دوم واکسنش به تاخیر افتاد . شما هم نگم برات که جدیداً حسابی شیطون شدی و اذیت می کنی ‌‌ .  باغ حسین آبادمون هم بالاخره محصول داد البته انگور ها مخصوصا قرمز ها رو گنجشک ها خوردن 😞 ۵ شهریور هم تولد مامان عصمت بود که با کلیپ و ویس مجازی بهشون تبریک گفتیم ، البته الان تهرانیم پیششون . و پول تو جیبی هامون را جمع کردیم شما دو تا عروسک روسی خریدی که ...
7 شهريور 1400

همسایه ها

حدود ۵۰ روز پیش همسایه طبقه پایین مون شهید شدن 😞 من با دخترشون دوست بودم وقتی برف میومد میرفتیم فضای سبز جلوی خونه برف بازی می کردیم 🧡 امروز هم به مناسبت پیشواز محرم یک هیئت دسته ای از مسجد محله اومدن تو پارکینگ مون . بابا و محمد هانی هم رفتن بهتون نظری که پخش کرده بودن از این جاکلیدی ها هم بهتون داده بودن که عکس شهید روش بود و من و داداش زدیم به کلید اتاق هامون . اینم آدرس خبر شهادت شون که توی خبرگزاری های اینترنتی زده بودن . https://www.farsnews.ir/news/14000317000183/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%...
17 مرداد 1400

مهمونامون تیزهوشان

فرشته کوچولو من سلام 😘 الان که دارم می نویسم ۱۵ دقیقه هست که  مطلع شدم تیزهوشان قبول شدم «مدرسه فرزانگان اراک»💕 خیلی خوشحالم چون تا حدودی از قبولی تا امید  بودم . البته که برای قبولی هیچ فشاری از سمت مامان و بابا روم نبود و فقط به خاطر علاقه ام ، افتخار آفرینی و جَو مدرسه ای که دوم ، سوم و چهارم را توی اونجا گذروندم «مدرسه غیر انتفاعی امام هادی اراک»، چون اونجا فهمیدم توانایی در این زمینه دارم  و البته خیلی هم تلاش کردم و درس خواندم . خلاصه که بابا به من گفت که یک هدیه انتخاب کن برات بگیرم .  الان دارم فکر میکنم سرویس خوابم را عوض کنم «چون مال سیسمونی منه الآنم ...
14 مرداد 1400

سفر به تهران + کرونا مامانی

خب نمی دونم از کجا شروع کنم 😅 اول این را بگم که الان که این خاطره را می نویسم چند روزی هست که برگشتیم اراک و به خاطر امتحان زبانم سرم شلوغ بود نتوانستم تا الان برات بنویسم . صبح هم ساعت ۹:۱۵ رفتم آزمونم را دادم 💕 ۱_تو راه سه شنبه ، ۲۲ تیر به سمت تهران راه افتادیم ،ساعت ۸ شب 🌃 یه ذره بعد از عوارضی قم مهر و ماه وایسادیم برای  نماز. «چون نماز مون تا تهران قضا میشد از روی مجبوری وایسادیم و گرنه به خاطر کرونا رعایت می کنیم.» اونجا تو از پله برقی ها می دویدی آخه به خاطر کرونا تا حالا پله برقی هم ندیده بودی 🥴😁 ↙️⬅️↖️⬆️↙️⬅️↖️⬆️↙️ ۲_ بازی هامون با دوست هاتون «...
1 مرداد 1400